صفحه اول . نوشته . عکس

 

ماه جاری

 
 
 

چهار شنبه   29 شهريور 85

 

در حال به ياد آوردن و كسب چند افتخار ريز و درشت ناگفته و ناكرده هستم كه به محض حصول اطمينان از صحت و سقم افتخارات ياد شده، در طبق اخلاص خواهم نهاد. فعلاً از همان قبلی‌ها مفيوض شويد.

* * * * *

ديشب نشست سوم بررسی فيلم‌نامه طنز برگزار شد. "مرد عوضی" به كارگردانی و بازنويسی "محمدرضا هنرمند"، كه انصافاً آدم متواضع و مهربانی است، به همراه "امير قادری" منتقد، كه ظاهراً خودش هم آدم بگو بخندی است، بررسی شد. خلاصه كلام "هنرمند" هم اين بود كه: "سينمای ما، كارگردان‌محور است نه سيستم‌محور." حرف آخر "قادری" هم اين بود كه: "موميايی3 شما از مرد عوضی‌تان بهتر بود." اين كه در عكس آبی‌تر افتاده، "هنرمند" است.

و اما حواشی قابل ذكر برنامه:

- ترجيع‌بند آغاز برنامه‌ها، پوزش و عذرخواهی مجری، "جلال سميعی" است. يعنی ديگر داريم عادت می‌كنيم كه در اول كار مجری بيايد و معذرت بخواهد از ناهماهنگی بين افرادی كه نمی‌دانند فيش رابط تصوير را بايد كجای ويدئو پرژكتور بچپانند؛ يا مثلاً نمی‌توانند با دو دست، دوشاخه را از پريز معلق در زمين و آسمان دكور مربوطه در‌آورند؛ يا اول ويدئو پرژكتور را روشن كنند يا پرژكتور نور را خاموش كنند. به هر حال مجری پوزشش را خواست اما در كلام گفت: "عذرخواهی نمی‌كنم چون به جای اين تأخير، استند داريم؛ ميكروفون داريم؛ حوزه هنری داريم؛ اصلاً هنر داريم كه اينجاييم!"

- جماعت فرهيخته بعد از گذشت سال‌ها از ورود تلفن همراه به ميهن عزيزمان، هنوز نفهميده‌اند فرق بين محيط بسته ساكتی كه يك نفر صحبت می‌كند، با محيط باز كوچه و خيابان را. هنوز در سالن‌های كوچك و بزرگ نمايش فيلم و برگزاری برنامه‌ای خاص، ملودی‌های سبك و سخيف موبايل‌ گوش‌نوازی می‌كند.

- تمامی اتصالات موجود در فن صوت و تصوير، به طرز ماهرانه و خالصانه‌ای، جلوی ديدگان تاب می‌خورند.

- نمی‌دانم چه سليقه شگرفی پشت تبليغات عظيم اين برنامه نهفته است. روی در كانتينر؛ روی تنه درخت؛ زير سايه گوشه ديوار دم غروب؛ رو شمشاد پشت ساختمان پشتی آن طرف حياط خلوت؛ روی سر ستون ورودی تالار؛ روی دسته چوبی راه‌ پله منتهی به طبقه دوم بالای بوفه؛ و در نهايت روی "اللهم" صلوات!

برادر؛ چرا صلوات را به هم می‌زنی؟!

تحريم‌ات بكنيم؟!

   
 

دو شنبه   27 شهريور 85

 

الهام تأكيد كرد: "با تصويب دولت، برای رعايت حال روزه‌داران و كمك به فعاليت‌های معنوی مردم، ساعت كار ادارات در ماه مبارك رمضان، ساعت 14 تعيين شد."

پاره‌ای از فعاليت‌های معنوی مردم بعد از انجام فعاليت‌های مخلصانه اداری:

- مسافركشی صلواتی همكاران اداره و عابران روزه‌دار تا بيخ افطار به هر مقصدی

- خواندن نماز قضای اموات به ثمن بخس در مساجد و حسينيه‌ها

- ختم روزانه يك سی‌ام قرآن با فرمت mp3

- پخش نان و پنير و سبزی وكيوم در ميادين و سر گذر

- سعی نيابتاً در نمايشگاه قرآن تا مرز از پا افتادن، قربتاً الی الله

- حضور در ترافيك فشرده و الكی تهران، جهت رسيدن به افطاری حاج حسن و پسران

- كسب حضور قلب برای تماشا كردن مجموعه‌های تلويزيونی شبكه‌های پنج‌گانه بعد از افطار

- ...

* * * * *

بعد از شيفت‌های مختلف پخش اخبار در شبكه اول و دوم از بدو خلقت تا به حال، وفادارترين برنامه به كنداكتور پخش تلويزيون، همانا "ورزش و مردم" شبكه اول است كه فكر كنم 27 سالی می‌شود كه يك نفس يك‌شنبه شب‌ها می‌پخشد. غير از زمانی كه "بهروان" مجری بود، "بهرام شفيع" جزء جدانشدنی دكور برنامه است. اما غير از "شفيع" يك جزء ديگر هم خودنمايی می‌كند كه برای نسل قديم بيننده‌اش كلی دل‌انگيز است؛ يك ميكروفون مكعب مستطيل زشت رنگ و رو رفته با آن برچسب اموال سبز شبرنگی كه حداقل از آن طرف نمی‌گذارند تا معلوم نشود. بعد از سال‌ها پيشرفت علم و تكنولوژِی در عرصه تلويزيون، هنوز از اعضای خانواده استوديوی نمی‌دانم شماره چند پخش شبكه اول است و معلوم نيست بعد از اين همه سال اجرا و بردار و بگذار چطور سالم مانده است. "بهرام شفيع" و اين ميكروفون شده‌اند زوج هنری؛ مثل "ايرج طهماسب" و كلاه قرمزی، يا "نگار استخر" و سنجد، يا "خاله سارا" و چرا، يا ...

* * * * *

در راستای برنامه "به‌ رخ كشون" و غيره و رفيق شاكی‌اش، به رخ می‌كشم؛ باشد كه آيندگان پند گيرند:

- متولد بيمارستانی با حياط مصفا در ايتاليا (دو خيابان پايين‌تر از بلوار كشاورز)

- دارای ديد سينمايی از بدو تولد و چه بسا قبل از آن

- مالكيت اولين دوچرخه با چرخ كمكی در خانواده

- ظهور اولين عكس رنگی پلارويد خانواده، لای بوته‌های گل پارك شهر

- خرش‌خرش جويدن دانه‌های خشخاش (يا كنجد، يادم نيست) در زمان پهلوی معدوم

- شركت در تظاهرات سال 57 به صورت هروله و كشان كشان در زمان معدوم مذكور

- تحصيل در دبستان مختلط "هدف" به مدت نيم سال (كه چيزی هم از اختلاطش سرمان نشد)

- عكاس

- تصويربردار

- تدوين‌گر

- آهنگ‌شناس (با تخصص شش و هشت شناسی)

- مستند و گزارش‌ساز

- از سينمای درپيت ايران بدم می‌آيد

- شركت در پشت صحنه يك برنامه تلويزيونی زنده بدون شام

- رفاقت چشم‌گير با بعضی دوستان

- در صف گذرنامه ستارخان، جلوی استاد "عزت‌اله انتظامی" ايستاده‌ بودم (الف تا دال در يك صف بودند)

- مصافحه با "رضا صفدری"

- دعوت به اكران خصوصی "آدم برفی"

- آشنايی دورادور با "كوئينتين تارانتينو"

- ساخت چندين مستند تكان‌دهنده در اعماق وجودم

- مسلط به زبان مادری

- در يك كنفرانس بين‌المللی نزديك بود يك خانم خارجی دست بدهد

- قلم بی‌مزدی در مطبوعه‌های ايران، عصر‌ آزادگان، دوچرخه (ضميمه همشهری)، گل‌آقا

- چاپ نامه‌ام و در پی آن ذوق‌مرگی در ماهنامه "فيلم"

- نگهداری دست‌نويس مرحومين "كيومرث صابری" و "محمد پورثانی" خطاب به خودم

- صحبت سرپايی تلفنی با "نيما بانكی"

- شركت در مراسم شام و ناهار باشگاه بانك مركزی، ماهی يكی دو بار

- شنونده نيم‌بند "روی خط جوانی"

- دارندگی يك خط سيار و دو سه خط ثابت مخابراتی با بوق

- ثبت اكانت ياهو وقتی ملت همه دنبال آتاری بودند

- رفاقت با برادرزاده همسر "بهمن فرمان‌آرا"

- افتخار همكاری با يك مشت شهرداری‌چی در مقطعی خاص

- عضويت در باشگاه علاقه‌مندان "بيل را بكش، جلد دوم"

- كم حرف

- تورق يكی دو كتاب جلف "ر-اعتمادی"

- اظهار تأسف و ابراز تألم از وقوع زلزله شهر تاريخی "بم"

- دارنده همزمان گواهينامه و كارت پاركينگ باشگاه انقلاب

- چندين بار آفيش شدن از در خيابان جام جم

- دارای حداقل تعداد missed call

- قابليت شناگری بدون استفاده از دماغ‌گير

- شركت در چندين برنامه حاجی‌خوران

- دارای نسبت سببی با مربی بدن‌ساز تيم ملی فوتبال

- عضو افتخاری منزل مادری

- يك بار كله "هوشنگ كلمكانی" را از لای در اتاقش ديدم

- دارای حسن نتيجه آزمايشگاه و چكاپ پزشكی

- تردد آزادانه با ماشين شخصی در روزهای پنج‌شنبه  تا سر ميدان فاطمی

- استفاده از تسهيلات بيمه‌های معتبر در آن واحد

- پی‌گير اخبار انواع جشنواره‌های سينمايی

- آشنايی با دوبلورهای معروف از روی صدای‌شان

- بين دوستان، مشهور به "اسپيلبرگ"ام

- دريافت و ارسال حدود چند ده sms از و به "جلال سميعی"

- صعود و فرود موفق طی بيش از ده ساعت پرواز با خطوط هواپيمايی داخلی بدون سقوط (تا به حال)

- دارای حسن معاشرت با خاكيان و ماكيان

- به جا آوردن "رضا ساكی" و "حامد مراديان" از روی صدای‌شان، با اين كه رديف جلويی نشسته بودم

- طرف مشورت قرار گرفتن با اين و آن

- قدم زدن در مغازه "علی دايی" و قيمت كردن اجناس آن‌ور آبی موجود در آن

- حفظ و فراموش كردن تلفن منزل "مهران دوستی"

- مفتخر به رعايت شؤون لازم هنگام استفاده از توالت همگانی

- دارای قدرت تشخيص سينك نبودن صدا و تصوير در برنامه‌های تلويزيون و حتی راديو

- با جنبه

لازم به يادآوری نيست كه حق هرگونه به‌روزرسانی، تجديد، تمديد و تمجيد افتخارات احتمالی، نزد مفتخر مذكور، شديداً محفوظ بوده و به هيچ وجه قابل پی‌گيری نمی‌باشد.

   
 

يك شنبه   26 شهريور 85

 

در پی اختراع داروی ضد ايدز و تست موفقيت‌آميز آن بر روی "بهروز" و تغيير مسير داستان مجموعه "نرگس" (كه بعد از سه ماه معطلی و اتلاف وقت، فهميديم داستان هيچ ربطی به شخص نرگس نداشت)، اميد به كشف يا اختراع داروی ضد خودكارگردان‌بينی فزونی يافت. اميد وافری نيز می‌رود ديگر كسی دچار بيماری هنری توهم كارگردانی يا نويسندگی نشود.

مؤخره: يك گفتگوی خواندنی از يك كارشناس سابقاً جام‌جم نشين!

   
 

شنبه   25 شهريور 85

 

مردم با چند قطره بنزين همه چيز را حل می‌كنند، اما دولت با آن عظمت هنوز نتوانسته است.

* * * * *

گذری كردم بر بازار آشفته گوشی تلفن همراه در همان پنج‌شنبه‌ای كه عاطفه مردم همين‌طور قلمبه و انبوه به طرز شناوری در خيابان‌ها موج می‌زد، سری به هوا چرخاندم و چشمم به جمال برادری روشن شد كه روزگاری دل در گرو توليدات صوتی،مذهبی و ارزشی نهاده بود (شايد هنوز هم نهاده است)؛ منتها اين بار بر صفحه روشن شده از back projector ساختمان علاءالدين، در حال تبليغ انواع گوشی بالای 350 هزار تومان. برادر "حسين"! تو ديگر چرا؟!

 

* * * * *

ساعت ده و نيم صبح پنجشنبه، پريروز، آن طرف ميدان منيريه تهران؛

پشت صحنه جشن ملی استكبارشكن فقرزدای عاطفه‌ها؛

* * * * *

استاد "اليور استون" امروز 60 ساله می‌شود (يا شد). به هر كسی نمی‌شود الكی گفت استاد؛ مثل يك‌سری افرادی كه در جامعه ما، در اماكنی ملقب به دانشگاه، مشغول فعاليت هستند. "استون" با شاهكاری مانند "قاتلين بالفطره" كه دوازده سال پيش ساخت، نشان داد كه يك سينماگر است، نه اهل شعار، نه دورويی، نه ليچاربافی؛ فقط سينما. داستانی را از "كوئينتين تارانتينو"ی نابغه گرفت و به زبان تصوير، تعريف‌اش كرد. گرچه "تارانتينو" شاكی شد كه چرا خشونت داستانش به اندازه كافی در فيلم نيست، كه "استون" جوابی نداد و حتی "جان گريشام" رمان‌نويس گردن‌كلفت هم شاكی شد كه دو نوجوان تحت تأثير اين فيلم، دوستش را در فروشگاه كشتند، كه "استون" هم در دادگاه مربوطه به "گريشام" گفت: "آن دوست من هم كه از زنش جدا شد و او را كشت، تحت تأثير رمان‌ درپيت تو بوده"؛ و از آن به بعد كسی از او شاكی نشد و استاد هم با ساخت "JFK" نشان داد كه فقط خشونت‌ساز نيست و يك سينماگر است. گرچه "الكساندر"‌اش تقريباً نااميد كننده بود اما، كماكان يك غول سينماست.

* * * * *

با اين كه جز تأسف، حالت حسی ديگری در باب رسانه ملی دست نمی‌دهد، اما، روزنه‌های اميدی هم در حال سوسو زدن، حس مفرحی را برمی‌انگيزند؛ "بی‌نظمی" از شبكه سوم، "تصادف" در سينما 1 و "هتل رواندا" در سينما 4، از همان روزنه‌ها بودند كه حكم نفس‌گيری را داشتند در اوج خفگی.

* * * * *

باز هم "نرگس"، ولی اين بار غير قابل تحمل‌تر؛ يعنی آقای "بهبهانی‌نيا"ی نويسنده و "سيروس مقدم" كارگردان، اگر رو به دوربين بخش گفتگوی خبری ‌اخبار شبكه دو، ركيك‌ترين ناسزاها را تقديم بينندگان و بستگان نزديك نسبی و سببی‌شان می‌كردند، بار معنايی و هتاكی آن بسيار بسيار كمتر از توهينی بود كه ديشب در سكانس‌های اعلام وضعيت بيماری بهروز به خورد ملت دادند. يعنی از ديد حضرات، سطح درك و شعور و فهم و استدلال مردم، حتی به اندازه كودكان قبيله هولوگامادلاسرای كونگو هم نيست كه شعور شناخت بيماری ايدز را بدون لاپوشانی دارند. برای چه خبر تصادف و به دنبال آن خبر بيمار بودن بهروز را آن "زهره" دهان‌لق بي‌جنبه، راحت‌تر از پدر گردن‌كلفت كلاش قالتاق‌اش، كه قاعدتاً پوست كلفتی هم دارد، می‌پذيرد؟! آن اسلوموشن مسخره و حركت دوربين روی قاب عكس يادگاری چه ربطی دارد به اعلام خبر ايدز گرفتن بهروز؟! كدام پدر سبيل‌كلفتی از شنيدن خبر بيماری اين‌چنينی پسرش غش می‌كند و لغوه می‌گيرد و اورژانسی می‌شود، اما مادر آبغوره‌گير و دلسوزش فقط يك نعره می‌زند؟! اصلاً مگر قرار نيست رسانه ملی باری از انعكاس هولناك ايدز در بين خانواده‌ها كم كند تا اگر جوانی خريتی كرد و دچارش شد، بدون نگران شدن از غش كردن پدر و نعره زدن مادر و الكی اشك ريختن خواهر، به بررسی بهتر و درمان‌گر بيماری‌اش برسد؟! مگر قرار نيست رسانه ملی كه نگاه قيم‌مآبانه‌اش گوش فلك را كر كرده و الگوريتم سعادت در اين دنيا و صد البته در آن دنيا را به عالم بشری تقديم كرده، به جامعه‌ای كه فقر اطلاعاتی‌اش در مورد هر گونه بيماری حاد و مزمن و بی‌خطر و پر خطر به شدت توی ذوق می‌زند، ابتدايی‌ترين آموزش را در پر بيننده‌ترين ساعات پخش به تماشاگرانش بدهد كه ايدز شامل چه مراحلی می‌شود، از صدر تا ذيل؟! اين چه جور به تصوير كشيدن اعلام بيماری است؟! هر بيماری كه باشد. اسلوموشن كردن تصاوير و موسيقی آن‌چنانی، فقط به اعلام مرگ بهروز می‌خورد، آن هم به صورت متلاشی و له شدن جنازه‌اش. وقتی توان و عرضه معرفی و مطرح كردن مسأله‌ای به اين مهمی را نداريم، بيجا می‌كنيم آن را ابتر و ناقص و غلط به تصوير بكشيم. ديگر چه توقعی است كه جوانی با راحتی خيال و اميد به بهبود و بازگشت به زندگی، قدم به آزمايشگاه و درمانگاه گذارد و اعلام وضعيت كند؟! اصلاً كسی نپرسيد چرا "آرزو" ايدز گرفته؟! يعنی اگر دختری در ايتاليا يا آلمان باشد، در پی بی‌بندوباری ايدز می‌گيرد و پسر پاستوريزه ايرانی فقط در صورت وقوع ازدواج با آن دختر، مريض می‌شود! يعنی در هيچ حالتی در داخل كشور دختر ايدز نمی‌گيرد و پسر هم بند را آب نمی‌دهد! مادر پسر هم بعد از نعره زدن، به آرامی می‌گويد: "عزيز دلم! می‌برمت دكتر." كاری كه آن پدر مكار و حيله‌گر با آن همه زرنگی در باب ازدواج دوم و سفارش آدم‌كشی و حتی آدرس دادن كلينيك درمان نازايی به دخترش، به عقلش نرسيد و غش كرد.

سال‌ها پيش، "هوشنگ گلمكانی" در ماهنامه "فيلم"، عليه سازمان فخيمه اعلام جرم كرد؛ كه اين چه وضع پخش و گزارش كردن مسابقات ورزشی، به خصوص فوتبال، است. و به صراحت گفت كه "من شكايت دارم؛ به كدام مرجع شكايتم را ببرم؟!"  من هم از خرج كردن پول و ساختن چنين مزخرفاتی كه مطلقاً ارزش ديدن و بحث كردن ندارد، شاكی‌ام. به كدام شعبه و كدام دادگاه بايد مراجعه كنم تا حداقل سهم خودم را كه از قبض برق و فاكتور خريد تلويزيون و غيره خرج اين اراجيف می‌شود، بيرون بكشم؟!

   
 

چهار شنبه   22 شهريور 85

 

اين همشيره فضاپيما، "انوشه انصاری"، كه رسانه‌های داخلی همين‌طور مستانه اشاره می‌كنند به ايرانی بودنش، جز نام فارسی و محل تولدی در داخل مرزهای ‌كشور، كدام رسم و مرامش به ايران و ايرانی مربوط است؟! خواهرمان قسمت عمده گوشت و پوست و ريه‌ها و حواس و درك و تربيت و آداب زندگی و بندگی‌اش در فرنگ جلوه كرده و بروز داده، آن وقت ما به طرز مسخره و سبكی می‌گوييم: "نخستين زن فضانورد ايرانی..." كدام بخش علمی و عملی اين كهن بوم و بر، فضانورد پرور و بيزينس پرور و كارفرما پرور است كه بخواهيم آن را هوا كنيم؟! نهايت قهرمان پروری‌مان همين "نرگس" مادرمرده است و بس.

جالب است كه مركز فرماندهی سفر ايشان، در همان آفريقای جنوبی است كه تحويلش نمی‌گيريم و خرج سفر هم حرف اول را می‌زند تا دانش سفر.

   
 

سه شنبه   21 شهريور 85

 

امروز، روز ملی سينماست و امشب در تالار وحدت تهران جشنی برپاست كه دوستانم در تدارك اجرای آن هستند؛ در كسوت عوامل فنی تا نويسندگان متن اجرا. منتظرم تمام شود تا پنبه همه‌شان را بزنم...

   
 

چهار شنبه   15 شهريور 85

 

در كوران اعلام خبرهای خوش به مردم؛ رئيس سازمان سنجش، طی اقدامی غيورانه و غير قابل پيش‌بينی، با كنار زدن همه دلواپسی‌ها و شايعات و در حركتی ميمون و عيدی‌انگارانه، گفت: "نتايج كنكور را اعلام می‌كنيم."

* * * * *

سری جديد برنامه "سينما 1" كه قرار بود از هفته قبل شروع شود، ديشب در شبكه اول آغاز شد و معلوم گرديد كه همان رويه گذشته را در پيش گرفته و آن هم جويدن و له كردن و قورت دادن و هضم كردن لقمه و پس انداختنش جلوی بيننده است. كل داستان و صحنه‌های فيلم را به بهانه آشنايی با كارگردان و فلسفه مورد نظر شبكه ملی كشور كه منجر به انتخاب و پخش اين فيلم شد، نشان (لو) می‌دهند و وقتی همه از تب و تاب فيلم ديدن (كه به خودی خود امریِ زيباست) می‌افتند، با اقتدار فيلم را پخش می‌كنند. يادش به خير؛ برنامه هنر هفتم دكتر اكبر عالمی كه اواخر دهه شصت پخش شد؛ اولين فيلمش "دزد دوچرخه" ويتوريو دسيكای ايتاليايی بود كه ملت را با سينمای حرفه‌ای و فيلم ديدن حرفه‌ای آشنا كرد؛ اول فيلم، بعد نظر اساتيد. اين نگاه قيم‌مآبانه سازمان فخيمه ول‌كن ماجرا نيست كه نيست. "باغبان وفادار" دو ساعت و ده دقيقه‌ای كه درجه محدود نمايش برای بعضی صحنه‌ها و كلام خشن و بی‌پروای جنسی گرفته، اولين قربانی سری جديد "سينما 1" بود.

* * * * *

ديروز هم كه مثلاً روز ملی جوان بود (با اين نام‌گذاری‌های مصلحتی و فرسنگ‌ها دور از منش و مرام مردم اين كهن بوم و بر، روز به روز افق معنويت غبار‌آلوده‌تر و مبهم‌تر شد)، صدای شبكه جوان راديو به طرز خيلی ناشی‌گرايانه‌ای خش‌دار و بی‌كيفيت بود؛ به قول همان حرفه‌ای جماعتی كه دسته گل ديروز را به آب دادند، به شدت disturb بود. اين را گفتم تا سردبير طناز و رفيق شاكی‌اش حواسشان به برنامه خودشان در عصر همين جمعه باشد.

* * * * *

پريشب، كلاس درس استاد سيروس مقدم و ساير دوستان و دلسوختگان عرصه فرهنگ و ادب به اوج خود رسيد و "شوكت" گلو فراخ كرد و عربده سر داد و "نرگس" (مثبت ماجرا، چادری معركه، نمازخوان داستان) چوب برداشت و هوار كشيد و "نسرين" سينه چاك داد و نعره زد و خانواده‌ها همراه فرزندان دلبندشان كه با چشمانی گرد و از كاسه درآمده، پلان پلان اين كلاس را می‌بلعند، تحت تأثير قرار گرفتند و عضلات قلب‌شان را منقبض و منبسط كردند و همين ملت به همگان ثابت كردند كه برايشان فرقی ندارد كه بيننده كدام خزعبلی باشند؛ يا عشق لودگی‌اند و دلقكی، يا شيفته بدبختی و فلاكت مزمن. در ضمن، آن كلمه "منصور" كه ظاهراً تا عيد نيمه شعبان، و به لطف هنرمندان متعهد سازمان فخيمه هر روز تغيير می‌كند، در كنار اين صحنه، تركيب بامزه‌ای درست كرده بود (و خواهد كرد).

   
 

دو شنبه   13 شهريور 85

 

يك مقام مسؤول گفت: "مانتوی دانش‌آموزان دختر امسال هيچ تغييری نمی‌كند."

هم‌چنين يك مقام مسؤول‌تر اضافه كرد: "علاوه بر مانتو كه تغييری نمی‌كند، دختران عزيز می‌توانند از همان راهی كه هر روز به مدرسه می‌روند ادامه مسير داده و هرگونه نگرانی از متلك‌پرانی پسران علاف و بيكار (كه به تازگی از مدارس پسرانه آموزش و پرورش فارغ از تحصيل شده‌اند) و يا موتورسواران خلاف و يا دست‌فروشان CD و شوی ايرانی و خارجی را از خود رهانيده و كماكان با صلابتی دشمن‌شكن كه استكبار جهانی را غافلگير خواهد كرد، به خانه دوم خود قدم گذارند." اين مقام مسؤول‌تر اضافه‌تر كرد: "اصلاحات جزِئی كه در پوشش دختران داده‌ايم بعد از اتمام تحصيل در مدارس و در مرحله آغاز و ادامه تحصيل در دانشگاه‌ها و پس از آن در سطح معابر عمومی و خصوصی و جلو و داخل مغازه‌های يك و دو دهنه و با چشم غير مسلح و تقريباً پاك، قابل رؤيت خواهد بود." گفتنی است پيش از اين دانش‌آموزان با پوشش خجالت‌آور برگ مو در اماكن آموزشی تردد می‌كرده‌اند.

* * * * *

معاون امور بازديد و سركشی مجلس، پس از بازگشت دكتر حدادعادل از سفر به استان زلزله‌زده لرستان، از سركشی و بازديد منطقه زلزله‌زده طبس توسط رئيس مجلس خبر داد. شايان ذكر است چندی پيش در طبس زلزله بدی به وقوع پيوسته بود.

* * * * *

يك اتفاق جالبی افتاده و آن هم بازگشت "احمد عربانی" به روی جلد "گل آقا" است (يك اتفاق؟!). فكر كنم هنوز بهترين كارتونيست كشور باشد؛ دست قوی و قلم جاندار پر لعاب.

* * * * *

دلاورمردان بيشه شيران كه پياله غيرت را سر كشيده‌اند و همت را رو سفيد كرده‌اند، به جای ولگردی آخر شب و ژست گرفتن‌های مهوع و با عروسك بازی كردن‌، بنشينند جلوی تلويزيون مثل بچه آدم و خوب نگاه كنند كه نوجوانان و جوانان برزيلی و آرژانتينی چطوری از خجالت هم در می‌آيند؛ ببينند چطور بايد پا را بلند كرد و به چيز گردی به اسم توپ ضربه زد؛ ببينند كه چطور بايد در زمين فوتبال آدم بود (خارج از زمين پيشكش)؛ ببينند كه چطور... اصلاً تحرك بدنی به نام فوتبال يعنی چه...

   
 

شنبه   11 شهريور 85

 

منظورش همان خانه بی‌صاحاب مانده است!

* * * * *

خدايا! بارالها! دست دعا و نياز به درگاه تو دراز می‌كنيم؛ كاسه گدايی را به سوی تو  بالا می‌گيريم؛ تو را به غيرت و جوانمردی بزرگانت قسم می‌دهيم؛ تو را به جبروت كبريايی‌ات سوگند می‌دهيم چنان كن دلاورمردان اين سرزمين و فرزندان غيور اين آب و خاك، سرفرازانه، شادی و سربلندی را به ملت هديه كنند. ای ستارالعيوب! حالا يكی‌شان غلطی كرده و در يكی از بزرگراه‌های تهران با سرعت بالا متوقف شده و اسلحه كمری و ساير مخلفات همراه داشته؛ تو ببخش و كاری كن كه امروز كره‌جنوبی را حتماً ببريم...

   
 

چهار شنبه   8 شهريور 85

 

دخترم نيره، مسؤول سايت "به نام پدر" ...

* * * * *

جداً خيلی بامزه است تدابيری كه عزيزان همراه در سازمان فخيمه برای بنده و شما می‌كشند تا آب در دلمان لب‌پر نزند؛ خشونتی نهادينه نشود؛ كانون داغ خانواده‌ای يخ نكند؛ چاقوِيی تا دسته در شكمی فرو نرود؛ نوجوانی سر كوچه سيگار نكشد و مادر خانواده با خيال راحت بنشيند با كودك خردسالش فيلم مبارزه ژاپنيه را با كره‌ايه نگاه كند و ببيند چطور با يك دست می‌شود روده طرف را در مشت گرفت و كشيد بيرون. برنامه سينما ماورای شبكه چهار كه در كل كشور حدود چهار درصد بيننده دارد، به فيلم به شدت سانسور شده‌اش درجه نمايش زير 12 سال ممنوع می‌دهد؛ از آن طرف شبكه دوم كه عنوان شبكه فرهنگی و آموزشی را يدك می‌كشد، فيلم درجه سه ژاپنی يا كره‌ای فوق خشنی كه در آن با دست روده می‌كشند بيرون و با قمه شكم سفره می‌كنند و با سنگ دست و پای خود را آش و لاش می‌كنند، بی‌محابا پخش می‌كند و توصيه فرهنگی و هنری هم زيرنويس می‌فرستد. معلوم نيست وقتی فيلم قلع و قمع می‌شود و تمام صحنه‌های خشن و اثرگذار كه معمولاً كارگردان زور زده تا در آن صحنه‌ها حرف‌ها را به مرحله تأثيرگذاری برساند، حذف می‌شود؛ يا به طور كلی زهر فيلم را می‌گيرند، ديگر چه اصراری است كه درجه نمايش بگذارند؟! يعنی اينقدر ما پايبند قوانين جهانی پخش هستيم؟! يك فيلم خوب خشن، به خاطر خشانت تعريف شده‌اش تحسين می‌شود و مشتری‌های خودش را هم دارد نه اين كه بزنيم درب و داغانش كنيم و با افتخار بگوييم: فيلم يعنی اين، نظارت يعنی اين، انتخاب يعنی اين، صلاحديد يعنی اين. تازه می‌نشينيم با تبحر و چشم تنگ كردن و انگشت بر پيشانی گذاشتن، عارفانه و دين‌مدارانه هم نقد می‌كنيم (دكتر عالمی! شما چرا؟!). در فيلم "مبارزه در باد" شبكه دوم، در ساعت پر بيننده شب (چند ده برابر شبكه چهار)، صحنه‌های تركيدن لب و لوچه و بيرون ريختن دندان‌ها و له كردن دست و پا با ضربه زدن به قلوه سنگ و راه افتادن جوی خون روی صورت و زمين و همه اين‌ها با لوگوی "يا ابالفضل" (يعنی به قولی روز جانباز)، كاملاً سليقه تأسف‌آور تأمين برنامه شبكه را رسوا می‌كند. دوبله ضعيف با صداهای ضعيف‌تر؛ سانسور صدا و تصوير مبتديانه و توهين‌آميز؛ حرام كردن پول جمعی از بينندگان عزيز و همراه و فهيم و فرهيخته، با خريد چند دوجين فيلم مزخرف دست چندم درجه چندم از ژاپن يا كره يا چين يا تايوان يا هنگ كنگ يا تايلند يا فيليپين يا مالزی يا اندونزی يا جزاير باهاما يا مالت يا...همه‌اش؛

يك سؤال بی‌ربط: چرا بايد فيلم جايزه معنوی برده و برگزيده متدينين مقيم سينما و به‌به و چه‌چه شنيده جشنواره‌ها - "خيلی دور، خيلی نزديك" - از شبكه دوم به طور ناقص و دست خورده و جويده شده پخش شود؟! كسی دوست دارد چنين لقمه‌ای را از دهان كسی بگيرد؟! بر نمی‌خورد؟! بالا نمی‌آورد؟!

* * * * *

جهت ايفای نقش يك نوزاد سه چهار روزه در قسمت چهارصدم سريال (صحنه شير دادن نوه بازيگر قسمت اول به فرزندش)، به يك كودك هفت هشت ماهه با چشمانی درشت و موهای پر پشت و النگوهای براق و به عبارتی از آب و گل درآمده، نيازمنديم. / روابط عمومی و امور نقش‌يابی سريال ارزشی "نرگس"

   
 

يك شنبه   5 شهريور 85

 

وزير آموزش و پرورش گفت: "جايگاه معلمان را در جامعه بالا برديم."

شايان ذكر است بعد از بالا بردن جايگاه معلمان در كلاس‌ها با قرار دادن زير پايی‌های ساخت داخل كشور، بر آن شديم تا با انعقاد قرارداد توليد و توزيع صندل‌های پاشنه بلند و مناسب شأن معلمين با شركت‌های مربوطه، جايگاه آنان را در جامعه نيز به حد وفور بالا برده و معلم عزيز هنگام مسافربری (آبرومندانه‌تر از مسافركشی) با پرايد قسطی‌اش، به مشكل خاصی در ناحيه كف پا برخورد نكند و هم‌چنان از جايگاه رفيع‌اش به ناوگان حمل و نقل شهری كمك مبسوطی بنمايد.

* * * * *

عروس فراری؛ عروس پياده‌رو؛ عروس كوچك؛ عروس گريزپا؛ عروس حيران؛ عروس سرگردان؛ عروس شمشادها؛ عروس باباش؛ عروس غروب؛ عروس دوان؛... اگر دست يكی از اساتيد معزز سينمای وارفته وطنی می‌افتاد، در همين مايه‌ها، شايد هم فجيع‌تر، نامگذاری می‌شد و می‌رفت برای ساخت و اكران. ديدمش كه جلوتر از پدر در پياده‌رو مستانه می‌دويد. دنبالش افتادم كه گرفتمش. به سبب همين تكاپو، تار شد اما نمكش پابرجاست.

 

* * * * *

اگر خدا بخواهد و عمری باشد و اين دلسوزان ياری كنند، مجبورم يك ستون ثابت درست كنم از سوتی‌های تصويری حضرات. مگر می‌گذارند آدم با خيال راحت همان درپيت‌ها را نگاه كند... يك‌شنبه 5 شهريور كجا و 5 مرداد كجا؟! اين هم از دسته‌ گل ناظر پخش شبكه تهران كه ديشب به آب داد؛ حالا اسمی كه برای فيلم گذاشته‌اند بماند كه به شدت نچسب است و بعيد كه نام اصلی آن باشد (شايد هم باشد)؛ "افسانه كوه گرگ"!

   
 

شنبه   4 شهريور 85

 

ديشب شبكه سوم، نيمچه گزارشی پخش كرد از طولانی‌ترين نقاشی روی بوم جهان (كه البته احتمال منتفی شدن ركوردش هست) كه دوربين نوجوانی را نشان می‌داد در حال رنگ كردن نقاشی‌اش. گزارشگر خلاق و هنرمند و متعهد (اين گير تعهد كماكان برقرار است) به نوجوان گفت: "ببخشيد! می‌شه بگيد شما داريد چه كار می‌كنيد؟"  آخر اخوی! اگر شما ثقل باصره دارِی، ملت بوسيله دوربين ديجيتال سازمان فخيمه توان ديدن و تشخيص كار آن نوجوان را از طريق رسانه تصويری، كه سال‌هاست در تمام فرهنگ‌ها و ملل تلويزيون‌اش می‌نامند، دارند. شما اگر مشكل بصری داری برو بشو گزارشگر راديو.

* * * * *

يك عكاس در تاكسی‌ای نشسته كه فكر نكنم كسی تا به حال از آن عكسی گرفته باشد...

* * * * *

تنها فوايد قابل تأمل پخش سريال تلويزيونی-ارزشی "نرگس":

1) خلوتی ترافيك خطوط اينترنت و به راحتی كانكت شدن و چت كردن بدون جلب توجه ديگران

2) خلوتی كوچه و خيابان و در نتيجه راحتی بردن كيسه زباله با عرق‌گير ركابی و پيژامه راه راه

3) خلوتی حمام‌ها و افت مصرف آب و با خيال راحت دوش گرفتن و ول دادن آب و آوازخوانی در حمام

4) خلوتی مراكز درمانی و راحت نوبت گرفتن برای دوا و درمان در صورت وجود آدم نرگس نبين! در آنجا

5) احتمال زير صفر تركيدن هرگونه پست برق در تهران، علی‌رغم مصرف بالای آن

...

n) ...

* * * * *

برخی نوابغ دلسوز و متعهد مستقر در تپه‌ی جام جم، باز هم ضرب شست هنرِی‌شان را به رخ بينندگان عزيز كشاندند و پنج‌شنبه شب، نفهميدند كه فيلم محصول 2006 استاد "ريچارد دانر"، كه در آن قرار بود "بروس ويليس" يك زندانی را برای ادای شهادت به شانزده بلوك آن طرف تر زندان ببرد و تحويل دادستان دهد، ترجمه درست‌اش می‌شود "شانزده بلوك" و نه "بلوك شانزدهم". شايد در تكرار آن كه احتمالاً جمعه از شبكه سوم خواهد بود درستش كنند! به قول قطب مسلم سينمای معناگرای عامه‌پسند، "بهرام بيضايی"، شايد وقتی ديگر...

يك مطلب بی‌ربط؛ امروز "شان كانری" 76 ساله و "تيم برتون" 48 ساله شدند.

   
 

صفحه اول . نوشته . عکس

 

This site is designed by Mohammadreza Jamalifard  2004